نشسته بودیم روی نیمکت و هی داشت صحبت می کرد... از خودش... از خانوادش ... از شغلش... از برنامه های آینده اش... من هم گوش میدادم... هوای بهاری سرد و بسیار زیبایی بود... بنده خدا از سرما هی آب بینی اش سرازیر می شد و اون هم با دست سعی می کرد پاکش کنه... وسط صحبتهاش گفت: دستمال دارید؟ گفتم نه...
ادامه داد... هم به صحبتهاش هم به پاک کردن آب بینی با دست و ... من هم نگاهش می کردم... در سکوت... حواسم اصلا به حرفهاش نبود فقط داشتم فکر می کردم تا کی میخواد صحبت کنه و آب دماغش رو با دست پاک کنه.... چرا نمیره دستمال بخره؟
یهو گفت: یه کمی قدم بزنیم؟ گفتم باشه... از روی نیمکت بلند شدم و خواستم راه بیفتم که یهو گفت: میشه دستت رو بگیرم؟ دستهام رو کردم توی جیبم و از اون نگاههای معروف بدجنسانه بهش انداختم و گفتم: هوا سرده...
فکر کرده بود میذارم با اون دستهای دماغیش دستمو بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟
پی نوشت: برای کسانی که نوشته بودند چرا آمدم پرشین بلاگ... یعنی وبلاگ قبلی من رو می تونید باز کنید؟؟؟؟ مشکلی نداشتید؟؟؟؟ خوب من نمی تونستم و خیلی های دیگه هم همین طور... برای دوست عزیزی که پرسیده بود آدرس وبلاگ قبلیم چیه.... همین آدرس توی بلاگفا....
